داستان هرزگی
نوشتهـ هارا خودم مینویســـم یا آثاری از نویسندگان مشـــهورند ... بلاگـ گردی نمیکنم و از کـــپی کردن نوشته های دیگران بیزارم ... + درباره ی زندگی خصوصی ام سئوال نفرماییـــد ! + آدرس بعــدی : داستان هرزگی ما زنـــها پر//یود میشویم مردها پر//یود مغــــزی آنقدر خون سیاه میکننـــد که : حتـــــی پشهـ ام چندشش میشود غــــریبه حق نداری به من بگویی هرزه حد اقل من روحم پاک استــ خودت قضاوتــ کن : روح هرزهـ بهتر استـــ یا جسم هرزه ؟ از شدتــ عصبانیتــ تند تند صحبت میکنم هر از گاهی داد میکشم ... و چند قطره اشکــ بر گونه هایم میلغزند تو سکوت میکنی و دستانت بر خطوط تنم میلغزند من به بدبختی هایم فکر میکنم و تو . . . تو بـــــهـ ا/ر/ضــ /ا شدنتــ هـ ــــرزه میگردم ولی قلـ ــــــــبم صافــ استــ و سادهـ نخواستـــم اینطور شود اما آی از دستــ زمانهـ روزگـــاری نامـــزد داشتـ ــــــم امیــد داشتــــم آبـــــرو داشتـــم خــــنده با من آشنا بود ! امـــــروز جز حسرتــ چیزی ندارمـ در گوشم زمزمهـ میکنـــــی و آرام دستــتــ میلغزد بــــر بدنم . . . و من میفـــــهمم باز امشبـــ مهمان هستـــــــم ! در خانهـ ی یکــ غریبــــــهـ
دیوانـــــ ه !!!!!
چروکِ زیر چشمانتـ
همانـ ـــــقدر زیباستــ
که چـــــین ِ رویِ دامنتـــ
چه بودنــــــی ؟؟
وقتی شبــ کنار خودتــ میخوابی
صبح در آغــ ـــوش یکــ غریبه بـــــــیدار میشوی ؟

